گنج

شمارهٔ ۲۸۲

وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)قافیه: ست۱۱ بیت
هیچ طبیبم دوایِ درد نگفته ستدرد که درمان پذیر نیست شگفت است
هر کسَم از علّتی بگفت علاجینیش به ظاهر زدند و ریش نهفته ست
بر که کنم اعتماد و با که بگویمکاین دلِ بی چاره را چه درد گرفته ست
هم برِ لیلی برم حکایتِ مجنونآن شنود ماجرایِ شب که نخفته ست
تا ز کجا سر برآرد این همه سوداکز دلِ غافل در اندرون بنهفته ست
بویِ گلی می برم که گل بُنِ فطرتهرگز از آن تازه تر گلی نشکفته ست
قبلۀ اهلِ دل است از آن دلِ نا اهلروی به محرابِ طاقِ ابرویِ جفت است
خاک بر آن سر بود که خاکِ زمین رادر قدمِ نازنین به دیده نرفته ست
این همه سهل است ترهاتِ به تقلیدجهلِ مرکب نگر که در پذرفته ست
هیچ سخن گفته اند نیست نگفتهاین که تو گفتی نزاریا که نگفته ست
باش که در دُرجِ سر به مُهرِ گهرهاهست که الماس کس هنوز نسفته ست