گنج

شمارهٔ ۲۸۵

کار ما با نفسِ بازپسین افتاده ستآخر ای دوست همه مهرِ تو کین افتاده ست
تا مگر رسمِ عیادت ز جهان برخیزددر میان این همه تعویق ازین افتاده ست
نه همانا که ز تأثیرِ مرض رنجه شودهر که را هم نفسی چون تو قرین افتاده ست
ندهد خاصیتِ چشمۀ نوشینِ لبتحوضِ کوثر که درو ماءِ معین افتاده ست
بر درِ روضه که دیده ست زمانی بوّاببا رقیبِ تو مرا راست همین افتاده ست
من و بی داد کشیدن تو و شلتاق و عقابآری از بدوِ ازل حکم چنین افتاده ست
چارمیخِ غمِ عشقِ تو بمانده ست دلمراست در حلقۀ زلفِ تو نگین افتاده ست
غمِ تنهایی و اندوهِ جدایی هیهاتاین همه قسمِ نزاریِ حزین افتاده ست