شمارهٔ ۲۱۷
ساقی سر خم زود برانداز که عید استپژمان منشین بزم فروساز که عید است
تا کی ز نهان خوردن و در خفیه شمیدنبا خلق بگو روشن و سرباز که عید است
بردار نقاب از خم ابروی هلالتبر بام شو و بانگ درانداز که عید است
گو از افق طرف تتق ماه دوهفتهبنمود خم ابروی طنّاز که عید است
امشب من و ابروی هلال و قدح میفردا تو به بازار فرو تاز که عید است
بن گاه حریفان و طرب خانه یاراناز اقمشه روزه بپرداز که عید است
زین پیش اگرت مصلحتی بودو حجابیزین بیش منه عذر و مکن ناز که عید است
از ما به نزاری برسان مژده که در حالخلوت گهت أراسته کن باز که عید است
بگذشت مه روزه کنون مقدم شوّالدارید به اکرام و به اعزاز که عید است