گنج

شمارهٔ ۲۱۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارست۹ بیت
دلم هنوز به پیرانه سر گرفتارستهنوز در سرم آشوب عشق بسیارست
میی ست در سرم از جام روزگار الستکه حاجتم نه به خم خانه نه به خمّارست
دلم گریخته در تار تار زلف کسی ستکه رشک نافه ی مشک غزال تاتارست
دلی که جنبشی از عشق نیست در جانشاگرچه کار جهان با وی است بیکارست
چه پادشا، چه گدا هرکه را حیاتی هستشدن مسخّر فرمان عشق ناچارست
حیات مرده دل از اتّصال زنده دلی ستکه هرکه او بکسی زنده نیست مردارست
کمال عشق برون رفتن از وجود خود استنکو ز من بشنو سرّ یار با یارست
تو چیستی همه او ، غیر او چه هیچ دگرحکایت است نه حقّا که محض اسرارست
ز هیچ هیچ نیاید بلی بلی همه اوستبه خویش رفتن اقرار نیست انکارست