شمارهٔ ۳۶۶
گر بر آرد عشقت از جانم قیامتمن نخواهم کرد بر عاشق ملامت
دیگران را جامه می سوزد مرا جانبر من مسکین چه می آید غرامت
در بلای عشق می خواهم همیشهمن نمی خواهم در این طوفان سلامت
من ندانم در کدامین وجه باشمچون ز بالای جهت برخاست قامت
عالمی در علت رشک از من و توبر قد و بالای ما بود این علامت
زلف آرامیده ی من چند شورینیست در تشویش کس را استقامت
هر چه در هستی ما از خشک و تر بودرغم ما را بستند از ما تمامت
گر نخواهد کرد جان در کار عشقتسود کی دارد نزاری را ندامت