شمارهٔ ۹۸۶
ای دلِ درمانده به حبس وطنلافِ سراپردهی بالا مزن
ما و منِ توست حُجُب در میاناین حُجُباتِ من و ما برفکن
ورنی در قطعِطریقِ کمالنیست حجابی بتر از ما و من
دعویِ اخلاص و محبت مکنپس چو مرایی به ریا جان مکن
یا برو و پسروی او مکنیا کمِ جان گیر و برستی ز تن
یا به مقاماتِ محبت درآییا سرِ خود گیر و ز ما برشکن
در رهِ اخلاص مبین کفر و دیندر صفِ عشّاق مبین مرد و زن
بوشِ عطا میکنی ای اصلِ بخللاف صفا میزنی ای دُردِ دَن
شخص ز همسایگیات در عذابروح ز هم خانگیات در محن
با که توان گفت که من سال و ماهدر چه عذابم ز دلِ خویشتن
مغز تهی کردم و رمز آشکارهیچ نه سِر ماند به من نه عَلَن
آری اگر چند صدف شد تهیکم نشود قیمتِ دُرّ عَدَن
قصّه چه گویم که به جان آمدهستکار نزاری ز دلِ پُر فِتن