گنج

شمارهٔ ۹۸۵

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ن۱۳ بیت
گر بگویم که شد از نورِ تجلّی روشنهمه جای و جهت و بام و درِ کلبه‌ی من
که کند باور و با هر که بگویم بگویداین چه حال است و محال این چه حدیث است و سخن
آفتاب آخر در زاویه‌ای چون گنجدآفتابی که ضیا بخشِ‌زمین است و زمن
در و بامِ که و جا و جهت و زاویه چههمه این بود و نه غیری همه جان و بود و نه تن
تا تو بیرون نروی خواجه درون ناید اونتوان داشت دو ضد با هم در یک مسکن
یک نفس آمد و با من نفسی کرد روانوان نفس هرگزم از سینه نیامد به دهن
این عجب قصه‌ی من در همه عالم شد فاشباز ناگفته و دم نازده در سرّ‌و علن
هر زمان رنگی و بر آب زند بیش مرامن چو واماندگان نیستم اندز یک فن
هر نفس خرقه به رنگِ‌دگرم می‌پوشداوست بر جامه و جان حاکم و بر شخص و بدن
من چو بگذاشته‌ام مصلحتِ خویش بدوخواه گو توبه‌ی من بشکن و خواهی مشکن
نیک و بد پیشِ من و توست و گرنه زان‌جاهرچه آید همه محمود بود جمله حسن
وقت پوشیدن رازست نزاری خاموشپرده‌ی مصلحت از رویِ طبق بر مفکن
مگر این واقعه در خواب توان دید ار نهتوی نه‌ای مردِ مقامات چنین، لاف نزن