شمارهٔ ۶۲۷
گر مرا عقل کشد پای و سر اندر زنجیرنیست از کوی توام یک نفس ای دوست گزیر
میل هر چیز به اصل و مرا میل به توهمچنان است که آتش متعلق به اثیر
هرچه جز قامت تو گر همه اوج فلک استراستی در نظر همّت من هست قصیر
این توان گفت که خورشید غلام رخ توستدر نکویی به تو چیزی نتوان کرد نظیر
گر به دامن کشیاش تربیتی فرماییهر شب از چرخ ببوسد قدمت بدر منیر
از سر زلف به عطّار صبا ده تاریتا دماغ من بیمغز کند پر ز عبیر
ناف آهوی خَتن خشک شود در شکمشگر به چین برگذرد باد ز کویت شب گیر
مرده از بوی عرقچین تو جان یابد بازقرطهٔ یوسف یعقوب نکرد این تأثیر
هم ز جایی بود آشوب نزاری آریبلبل شیفته بر هرزه نیاید به نفیر