شمارهٔ ۶۲۸
هین که به جان آمدهام دست گیررحم کن و بار دگر در پذیر
هر چه کنی من نکنم اعتراضبر من اگر رفت خطایی مگیر
تیغ ز بازوی تو و سر ز منگردن تسلیم نپیچد اسیر
بس که کمان گوشهٔ ابروی توبر دلم از غمزه روان کرد تیر
شد تُتُق سینهٔ من جعبهایجعبه نکردهست کسی از حریر
بر دل پر آتش من رحم کندل چه حدیث است تنور اثیر
بر مژه ی چشم پر آبم ببخشچشم غلط میکنم ابر مَطیر
ناله ی زارم بشنو هم چو نیگونه ی زردم بنگر چون زریر
عقل ز من گشت جدا از جنونخلق ز من گشت نفور از نفیر
هم نظری کن به نزاری زارچند کند ناله به زاری چو زیر