گنج

شمارهٔ ۶۱۵

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ایدمگر۷ بیت
یار با ما یک زمانی در میان آید مگرپرده از رویِ جهان‌آرای بگشاید مگر
چشمِ آن دارم که هم‌چون روی شهرآرایِ خویشکلبۀ احزانِ ما یک شب بیاراید مگر
با سرِ پیمانۀ فطرت شود هم عاقبتیک شبی تا روز با ما باده پیماید مگر
محرمی می‌بایدم کز من پیامی می‌بردهم جوان‌مردی کند تشریف فرماید مگر
قامتِ چالاکِ او آمد خرامان از درمو آن قیامت را که می‌گویند بنماید مگر
قصدِ جانم گر ندارد بر دلم رحم آوردهمّتش را سر به خونِ من فرو ناید مگر
چون نه زر داری و نه زور ای نزاری هم چو زیرزاریی می‌کن که دانم هم ببخشاید مگر