گنج

شمارهٔ ۳۵۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: گرفت۱۰ بیت
خیال دوست ز من خورد و خواب بازگرفتبسوخت وز جگر تشنه آب بازگرفت
گر اندکی به شراب و سماع میلم بودسماع باز ستاند و شراب بازگرفت
به من بر ید محبت ز ابتدای ازلپیام عشق بداد و جواب بازگرفت
چو مرغ شب نظرم تاب آفتاب نداشتو گر نه چند ره از خور نقاب بازگرفت
نداشت طاقتِ نور تجّلی شب طورکلیم از آن ورق اضطراب بازگرفت
عجب دهنده ی بخشنده یی ست حاتم عشقکه هر چه داد به کس بر شتاب بازگرفت
به دامنش نتوان دست زد مگر وقتیکه آستین به رخ آفتاب بازگرفت
همای عشق به هر سر که سایه برگستردو گرچه صعوه بود ار عقاب بازگرفت
خلاف نیست نزاری ز هرچه گیرد بازولی ز دوست نشاید خطاب بازگرفت
فرو شود به همه حال هرچه دست سخاستنثار فیض عمیم از سحاب گرفت