شمارهٔ ۱۳۲۵
دوزخِ دنیاست تاویلِ فراقِ آن جهانیبا تو بر گفتیم یارا تا بدانی گر ندانی
قیمتِ یاران ندانستیم و قدرِ همنشینانفوت کردیم ای دریغا روزگارِ زندگانی
ز ابتدا تا با که شد هم راه توفیقِ محبتما ندانستیم باری قدر قدرِ یار جانی
حَبَّذا اوقاتِ مهجورانِ دایم در حضورشهر که غایب شد ز خود دارد حضورِ جاودانی
پرده بازییی که میآرد برون هر دم زمانهحقّه ی دیگر پر از اعجوبه ی آخِر زمانی
رخت میباید سبک بر بستن و تحویل کردنمیفزاید حرص و آزِ ما امانی بر امانی
مخطی و ساهی ندارند اختیاری در مسالکآدمی ایمن نباشد از قضایِ آسمانی
عاقبت جان در سرِ دنیا کنی مشتاب ای دلتا نپنداری که چیزی یافتهستی رایگانی
یک جهت شو تا دهندت بر سریرِ سد ره جاییهر چه بیرون آمد از این چارچوبِ استخوانی
تو نمیآیی برون از خانهء پندار و مالکزود بر چیند ز قصر و منظرت فرش و اوانی
با دلِ پر کینه و نفسِ تهی و نفسِ ناقصمُهر بر لب نه نزاری چند لاف از مهربانی