گنج

شمارهٔ ۱۳۲۶

باز آمده‌ام تشنه لبی خشک دهانیآشفته سری در هوسِ پسته دهانی
از من رمقی بیش نمانده‌ست کی‌ام منمجروح تنی خسته دلی سوخته جانی
گر هیچ به سر وقتِ من آید به عیادتبیمارِ کهن باز شود تازه جوانی
ده‌ بار شدم زنده و ده بار بمردمیک بار نپرسید که چون است فلانی
باشد که گذر بر منِ مسکین کند ام‌شبام‌روز درافتاد خیالم به گمانی
بی واسطه ی رقعه و پیغام نبینمزیرا که میانِ دل ما هست نشانی
هیهات نزاری که چه خوش باشد اگر یارتشریفِ حضوری دهد از غیب زمانی