شمارهٔ ۱۳۲۷
با تو رازیست مرا از دگران پنهانیعاشقِ زار توام ماهرخا تا دانی
چشمِ خون ریز تو کشتهست منِ مسکین رادادِ من راستی آن است کزو بستانی
جان و دل هر دو ندارند محلی برِ توکی میسّر میشود این کار بدین آسانی
یکدمی با دمِ ما ساز و گرچه ممکننیست کاین آتشِ سوزان به دمی بنشانی
شیوهء من چه بود شیفته کاری در عشقچه بود غایتِ معموریِ من، ویرانی
گو چنین باش من و صحبتِ اوباش و رنودهم برین بی سری اولاتر و بی سامانی
من بر آنم که ز عهدِ تو نگردانم سرآسیا بر سرِ من گر به جفا گردانی
عشق از آن خانه برانداز کند خودبین راتا برون آردش از ورطه ی نافرمانی
سپر از غمزه ی مستِ تو بیندازد چرخبا دو ابرویِ تو خود کس نکند پیشانی
زهره خواهد که بر آهنگِ نزاری تا روزهمه شب بر سرِ کوی تو کند شبخوانی