گنج

شمارهٔ ۵۱۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اریچهشد۱۱ بیت
گر دلم شد مبتلای عشق عیاری چه شدسهل باشد زین بسی بوده ست بسیاری چه شد
گل سِتانی پیشم آمد در چمن بگذشتمشبر رهم افتاد ناگه از گلی خاری چه شد
چاره ی دیگر ندارم جز به جان کردن رجوعجان من گر شد فدای دوست ناچاری چه شد
از دوتار زلف او ضحاک وقتم چون کنمگر شبی در گردن من حلقه شد ماری چه شد
یار می باید که از دنیا و عقبی بگذرددین و دنیا ناگه ار بر هم زند یاری چه شد
تا نبینم هیچ دیگر جز دو لعل و ابرو اشگو بزن بر چشم من از غمزه مسماری چه شد
نی محبت ز ابتدا رفته ست ای کوته نظرزان نظر گر شد ز روی کشف اظهاری چه شد
در ازل ارواح را بوده ست با هم یک نظرغافل است از سوز ما افسرده را باری چه شد
گر اناالحق گفت هم خود گفت کو دیگر کسیصورت حلاج را کردند بر داری چه شد
بر نزاری گر خطا بینان ملامت می کنندعاشقم عاشق صواب این دیده ام آری چه شد
بندگیِ شاه را اقرار کردم باری چه شدحاسدم بر جهلِ خود کرده ست اصراری چه شد