شمارهٔ ۶۷۹
جمالِ رویِ هم چون آفتابششبی گر باز می بینم به خوابش
به شمشیر از منش نتوان جدا کرددر آغوش ار کشم مستِ خرابش
چه خوش باشد بدان شیرین زبانیکه در شور آورد بر من شرابش
نه آخر زان دهان باشد خوش آیداگر تلخ است اگر شیرین جوابش
دلم کرده ست دندان بر لبش تیزبه خونِ جانِ خود دارد شتابش
خیالِ قامتش سرویست پیشمکه هست از چشمۀ چشمانم آبش
قرارم نیست بر بی دل ببخشندکه بی دردی نباشد اضطرابش
فراقم هم دری در وصل داردزجایی می کشد چندین عذابش
نزاری بس که کانِ جان بکندیندیدی رنگ از لعلی مذابش
حسودت بر حماقت می کند حملکه کوثر می کشد هم چون شرابش