شمارهٔ ۶۸۰
چو صرف شد همه اوقاتِ عمر در طلبشنه ممکن است که دل باز گردد از عقبش
چو خضر خاصیتِ آبِ زندگی یابماگر چنان که به عمدا لبم رسد به لبش
دلم نه بر پیِ آن می رود به تاریکیکه هست چشمه درونِ دو زلفِ بُل عجبش
مقررّست که از زلفِ او برون نایدز کنجِ سینه برون کرده ای بدین سببش
و گر چنان که به جایی دگر کند میلیخیالِ دوست به تلقینِ من کند ادبش
وگر شود ز خواصِ سواد سوداییطبیبِ عشق کند دفعِ احتراقِ تبش
برون از آن حَرَسِ خود کجا تواند شدکه بسته اند به زنجیرِ زلف روز و شبش
گواه باش نزاری که دل دلِ من نیستدرست نیست به من هیچ نسبت و حسبش
ز ناشکیبی و بی طاقتی که بود دلمکسان به طعنه نهادند هر دری لقبش
گرو نهادم و با عشق بر بساط نشستببرده اند ز من هم در اوّلین نَدَبش