شمارهٔ ۶۲۰
باز آمدیم در سر از آشوبِ عقل شوربر آتش از حرارتِ دل سینه چون تنور
ما بس نیازمندِ وصالیم و راه نیستآری گرانبهاست مراد و مرید عور
مارانِ موش حرص رقیبانِ کویِ دوستهر چند عیشِ شیرین بر ما کنند شور
آیا به کامِ ما بود آن درجِ لعلپوشیارب به دستِ ما رسد آن حقّۀ بلور
آری رقیب گو به تسلّط بر آردستتو آن نگر که کینهکش آمد ز شیر مور
معهود نیست دیو به دربانیِ ملکسلطان نه لایق است به غمخواریِ ستور
آنجا که جلوه کرد خیالِ جمالِ اونه شمعِ مهر نور دهد نه چراغِ هور
او را کسی ندید مگر هم به چشمِ اویوسف قیاس کن که نشستهست پیشِ کور
آنجا نیاز عشق نه آز و امل برندزاری نزاریا چو نه زر داری و نه زور