شمارهٔ ۱۲۲۱
ای شده مشغولِ خویش هیچ گمان می بریکاین همه سرگشتگیت هست ز تن پروری
چند پرستی وجود در عدمِ انتظارمیل مکن با وجود تا ز عدم بگذری
تو ز خریِ خودی تابعِ فرمانِ نفسهم نفسی با مسیح خر مپرست از خری
رهبرِ آنی که باز ره زنی ش می کنیراست نیاید به هم ره زنی و رهبری
دبدبه تا کی زنی بر سرِ بازارِ عشقجمله زبانی خموش چند ازین داوری
عشق ترا گر ز تو باز ستاند به کلّهر چه نه عشق است آن از تو بماند بری
واسطه ی عاشقی جنبشِ دردی بودعاشقِ بی درد را عشق بود سرسری
درد بود آن که او در سفر آرد تراتا به مراتب نفوس زیر قدم بسپری
تا بنگیرد ترا درد دوا نیست رویدرد چو نازل شود ره به دوامی بری
کسرِ نزاری مکن گر سخنش عکسِ تستاو زرهِ دیگرست تو زرهِ دیگری