شمارهٔ ۱۲۲۲
بس در جفا مکوش که از حد بمی بریشاید اگر به جانب من بنده بنگری
نومید نیستم که برآید امیدِ منباشد که باز بر سرِ افتاده بگذری
فرمان تراست هر چه کنی حاکمی ولیکاز خواجه کی بدیع بود بنده پروری
شاید که در قفایِ قدم می رود سرممن با تو چون کنم به سرِ خویش سروری
از قتل من چه خیزد اگر چه به خونِ منتعجیل می نمایی و زنهار می خوری
ای دوست رحم کن که اگر دشمنم رسیدبر من به کام طاقتِ آن هم نیاوری
در پایِ روزگار میفکن مرا ببخشمن کیستم که با تو زنم دستِ داوری
تسلیم بَر ده ام ز پیِ کعبه ی مرادجهل است راه ِبادیه رفتن به سرسری
باشد نزاریا که به بیت الحرامِ عشقراهت دهند اگرچه که چون حلقه بردری