گنج

شمارهٔ ۷۶۵

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اردل۹ بیت
ای دیده را به دیدنِ رویت قرارِ دلگه در میانِ جانی و گه در کنارِ دل
دل را چه حّدِ آن که به جانی سخن کنددر جست وجویِ وصلِ تو شد جان نثارِ دل
بی رونق از دل است همه کار و بارِ منای خاک بر سرِ من و بر کار و بارِ دل
گفتم به اختیار که داده ست دل ز دستدیرست تا ز دست برفت اختیارِ دل
با ما ز هر چه هستیِ ما بود هیچ نیستماییم و نیم جان و همین یادگارِ دل
از دل همه بلا به سرِ مبتلا رسدزنهار با بلا منشین در جوارِ دل
تا آفتاب را نبود استقامتیممکن به هیچ وجه نباشد قرارِ دل
بر مرکزِ دوایرِ عشق افتاده استاز بدوِ آفرینشِ عالم مدارِ دل
زین جا نزاری از پیِ دل بر سر اوفتادکز سر برون نمی شودش خار خارِ دل