شمارهٔ ۷۶۶
هیهات اگر به دستِ من استی زمامِ دلهرگز نبردمی دگر از غصّه نامِ دل
بسیار دست و پای زدم در خلاصِ جانرویِ خلاص نیست به حیلت ز دامِ دل
از بدوِ کون اگر غم و دل توأمان نبُدپس بی غم از چه نیست زمانی مقام دل
بادِ صبا میانِ من و دوست محرم استجز او به دوستان که رساند پیامِ دل
ای یادِ صبح عرضه کن از لطفِ بی دریغدر بندگیِ حضرتِ جانان سلامِ دل
گو جایِ مهرِ توست اگر نه نکردمیچندین مبالغت ز پیِ احترامِ دل
عمرم بدین امید به سر شد که عاقبتروزی رسم مگر ز دهانت به کامِ دل
می بود پیش ازین و کنون می کنم غذااز خون که تا به لب برسیده ست جامِ دل
چندین نزاریا چه خوری غصّه از رقیبآری به روزگار کشند انتقامِ دل