شمارهٔ ۱۲۳۸
گر ز شیرینلبی کنم شوریگو سلیمان عَفُو کن از موری
فرشِ سلطان عجب نباشد اگرعار دارد ز دامنِ عوری
این که گویند دوست دوست مدارنتوان کرد بر کسی زوری
چه کم از حسن اگر دمی بنشستیوسفی در برابرِ کوری
کی کند شکر شکّرِ شیرینناچشنده ز بینمک شوری
عاقبت پیلتن نجست از گورگرچه تنها همی زدی گوری
باز میگو نزاریا که خوش استگر ز شیرین لبی کنم شوری