گنج

شمارهٔ ۱۲۳۷

ای پیرِ سال‌خورده غمِ خود نمی‌خوریرو خونِ رز مریز که بر خویش خون‌گری
بت در کنار داری و زنّار در میانتا چون موحّدان نشوی از خودی بری
در ابتدا نه هم ز قیاسِ من و تو خاستترتیبِ بت‌پرستی و ترکیبِ بت‌گری
بود و نبود و رای و قیاس تو چیست بُتزین جمله وا رهی اگر از خویش بگذری
این‌جا تو کیستی و من ای یار جمله اوستپس چیست این که معترفم من تو منکری
توفیق بر نصیبهی فطرت مقدّرستمن بُردم آنِ خویش تو هم آنِ خود بری
گر یک طرف ز گوشه برقع برافکندمن ضامنم که بیش به خود باز بنگری
کورست عقل در رهِ عشّاق نه دلیلخفّاش را رسد که کند دعویِ خوری
خطّ‌ِ یگانگی ندهندت نزاریاتا لوحِ دل زحرف دویی پاک نستری
چون خاکِ راه معتکفِ کوی دوست باشتا زیر پای نطعِ سماوات بسپری