گنج

شمارهٔ ۱۲۳۶

خوش است دردِ جداییّ و داغِ مهجوریاگر وصال میسّر شود پس از دوری
سوادِ ملکِ وجودم خراب کرد فراقخراب‌کرده عشق و امیدِ معموری
بدان امید که روزی به گوشِ دوست رسدبه نظم آورم این عِقدهای منشوری
ز دیده دانه دُر نظم می‌کنم همه شببه روشناییِ دل در شبانِ دیجوری
معاف دار نگار اگر ضرورتِ حالشکایتی دو سه اِنها کنم به دستوری
سلامکی نفرستی پیامکی ندهینه شرطِ عهدِ قدیم است اگر چه معذوری
سرت به همچو منی ار فرو نمی‌آیدغریب نیست که در حسن خویش مغروری
شبی ز جام وصال تو گر شدم سرمستقیامتا که بدیدم ز روزِ مخموری
پس از مجاهده انتظار خوش باشداگر خلاص به صحّت بود ز رنجوری
نزاریا ز عذابِ فراق بیش منالکه در مقابل نیش است نوشِ زنبوری