گنج

شمارهٔ ۱۲۳۵

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: وری۱۰ بیت
ای که غایب نیی از خاطر اگر مهجوریپرده بردار ز رخ تا کی از این مستوری
ما نه آنیم که شایسته قُربت باشیمگر گدا را به حرم ره ندهی معذوری
حکم حکمِ تو اگر زنده کنی ار بکشیاز تو فرمان دهی از معتقدان مأموری
از محبّت به محبّ چون رگِ جان نزدیکیسهو گفتم نظر آن است به صورت دوری
ساقیا پُر بده آن جام که شوق انگیزدتا تو از من برهی بو که من از مغروری
اوّل مستی و دیوانگیِ ماست هنوزوز چنین باده تولّد نکند مخموری
خلق گویند شبی یارِ غَمش باش بروهیچ راضی نشوم من به چنین مزدوری
لطفِ خوش باید با روی نکو ورنه چه فرقنقشِ دیبا و حریر از صور فغفوری
تن‌دُرستانِ سرافکنده چه دانند که ماخستگان چون گذرانیم شبِ دیجوری
علّتِ عشق نزاری به طبیبان نبرندکه طبیبان نشناسند در این رنجوری