شمارهٔ ۱۲۳۴
بیش ازینم نشود از تو میسّر به صبوریگر ترا هست مرا نیست دگر طاقتِ دوری
همچنان من ز نصیحتگر بیهوده ملولمکه تو از صحبتِ بیحاصلِ این بنده نفوری
من اگر با تو نباشم ز خیالم تو نباشیغایب ای دیده که چون باصره در عینِ حضوری
اگر ایناند رقیبان تو ما را چو غریبانکام و ناکام بباید شد از این شهر ضروری
سر به بیغوله ما هیچ فرو نایدت آریمنظرت رشک بهشت است و تو خود غیرت حوری
نقشِ دیوار به صورت که تو داری بفریبدهیچ عیبت نکنم گر به خود از حسن غیوری
شب چو بر بام برآیی و ز برقع به درآییهمچو انوارِ تجلّی به صفت بر کُهِ طوری
به تماشا به گلستان شو و چادر ز جمالتباز کن تا نزند لاف لطافت گل سوری
شمع و شاهد به شبِ خلوت ما هر دو تو باشیکه چو خورشید سراپایِ وجودت همه نوری
بوی دودِ نفست راحت روح است نزاریگو بسوزند چو عودت که بر آتش چو بخوری