گنج

شمارهٔ ۱۲۳۹

بر آن سرم که دگرباره در دهم صوریصلا بگویم و عشّاق را دهم سوری
ولیک من به سرِ خود نمی‌توانم بودکه هست قاعده بر آمری و مأموری
مطیع امرمان و تعلیم را شده تسلیمبلی نباشم نه معجبی نه مغروری
طبیبِ درد کسی دیگرست وگرنه به حقمن آن نی‌ام که ندانم علاجِ رنجوری
درون خانهی ظلمت بمانده‌ای زیراکسی برون نرود بی‌دلالتِ طوری
فسرده گو به تعصّب گمان مبر بر ماکه هست مستیِ ما از لعابِ انگوری
دگر به نسیهی آینده‌یی فریفته‌امدر انتظارِ بهشتی و وعدهی حوری
کسی که مست ز خم‌خانهی الست آمداز آن سپس نبود حاجتش به مستوری
بهشت و حور به معنی معین آمده استچه غم اگر نشناسد ز غایت دوری
من آن کسم که شدم در حضور مستغرقمدان مرا چو نزاری نزارِ مهجوری