گنج

شمارهٔ ۱۲۴۰

به ناموس آتش اندر زن بیار آن آبِ انگوریکه ناممکن بود مستی نهان کردن به مستوری
عسل گر چاشنی کردی حسودم تلخ کی گفتیکه در من می‌کشد هر دم زبان چون نیشِ زنبوری
بیا ای ساقی و بر نه به دستم تا به سر جامیحیاتی بخش جانم را که می‌میرم ز مخموری
کسی کز دستِ او آمد مرا چندین بلا بر سرخدایا مبتلا بادا به داغ و دردِ مهجوری
به از می نیست در غربت دمادم مردِ عاشق رابه من ده ساقیا پر کن تو اندک خور که معذوری
بیا ای مطربِ چنگی خلاصم ده ز دل‌تنگیکه نزدیک آمده‌ست اینک به لب جانم ز ره دوری
شبِ هجرم نمی‌آمد به روزِ وصل در خاطرز خودرایی و برنایی و نادانی و مغروری
ز غفلت آدمی هرگز به وقتِ راحت و صحّتندارند قدرِ آسایش مگر هنگام رنجوری
به فریاد آمدم از دل که در پرواز می‌آیدچو بلبل در خروش آید سحرگه بر گلِ سوری
بخواهم رفت و با یاران نخواهم مشورت کردنکه نستوه از خرد هرگز نخواهد خواست دستوری
نزاری زاصفهان خواهد به شیرین باز گردیدنکه چون خسرو نمی‌یارد شکر خوردن ز محروری