شمارهٔ ۱۲۱۲
مپسند یارا ما را به خواریکینی و بغضی با ما نداری
ما آشناییم از بدوِ فطرتبا ما چرا تو بیگانه واری
دریایِ عشقت بر اوج زد موجما در میانه تو بر کناری
از بیم باطل بر حق نباشیگر دوستان را ضایع گذاری
از عهده ی عهد نتوان برون شدآخر کم از کم کو شرط یاری
گر بر تو باشد حّقِ سلامیمی دان فریضه از حق گزاری
شاید که عمری بگذشت و هرگزنامم نگویی یادم نیاری
دانم که آخر بر شرط اوّلهم دست گیری هم سر در آری
امروز رحمی فردا چه حاصلگفتن به حسرت مسکین نزاری
زاری نزاری خوردی نزارینای است و ناله زیرست و زاری