شمارهٔ ۵۸۱
زهی مراد اگر از دست رفته بازآیدبه دست وانۀ امّیدِ من چو بازآید
ستیزِ عیب کنان را وفایِ عهد کندخلافِ مدّعیان را به صلح بازآید
مرا ز من بستاند زبس که بنوازدخیالِ او چو به بالینِ من فراز آید
عذابِ روزِ قیامت همین بود که دلمهزار بار به جان از شبِ دراز آید
اگر به بت کده ای در شود عجب نبودکه پیشِ او هُبل از طاق در نماز آید
گل از طراوتِ رویش خجل شود در باغچو سروِ قامتِ حسنش در اهتزاز آید
از آن گروه که هم راه و هم وثاقِ وی اندمسافرانِ دگر را هزار ناز آید
به کاروان گهِ حسنش چو خیمه بیرون زدرقیب ره ندهد هر که بی جواز آید
یقین که زود به بی گانگی بر آرد سرکسی که هم رهِ او از سرِ مَجاز آید
برون شوش ز بلا جز همین نمی دانمکه اعتراض نیارد در احتراز آید
به بد دلی نتوان بر بساطِ عشق نشستمگر در اوّلِ این باخت پاک بازآید
خلاصم از غمِ او بی خودی ست شادیِ آنکمرا صباح به یک چاره چاره ساز آید
علاجِ دردِ نزاری همین و هیچ دگرنیازمند به درگاهِ بی نیاز آید