گنج

شمارهٔ ۱۳۴۸

من آن نی ام که نی ام با تو یک دل و یک رویدو روی نیست دلم با تو چون گلِ خودروی
خیالِ قامتِ زیبایِ تو بر استاده ستکنارِ چشمه ی چشمم چو سرو بر لبِ جوی
خوشا میانِ تو گر در کنار می آیدببین که نکته چه باریک می رود چون موی
به دستِ من سرِ زلفین هم چو چوگانتکجا رسد ز چه بیرون برم ز میدان گوی
بر آستانِ تو خواهم که معتکف باشمرقیب خود نگذارد گذشتن از سرِ کوی
گرفته ام چو کمان گوشه ای ز دستِ حسودکه تیرِ طعنه روان کرده اند از همه سوی
کسان که غیبتِ من می کنند نشناسندکه التفات نباشد مرا به بیهده گوی
چرا مصالحِ خود ننگرد چه می خواهدز عیب کردنِ من حاسدِ ملامت جوی
ز روحِ راح نفورند باد پیمایاننمی برند و لیکن ازین گلِ ستان بوی
نزاریا اگرت سر چو دل بخواهد رفتبرایِ دوست مگردان ز تیغِ دشمن روی