شمارهٔ ۱۳۴۹
دلبرا هرچه از برِ ما میرویهمچو روحِ قدس تنها میروی
خضرِ وقتی ای لبت آبِ حیاتهمچو خور بر بامِ خضرا میروی
در پِیَت چون ذرّه سرگردان منمتو چنین خورشیدآسا میروی
تا که را خواهی نمودن ماهِ رویماهرویا راست گو تا میروی
میروی از چشمِ گوهربارِ منآفتابی کز ثریّا میروی
میروی با مرجعِ خلوت چو دوشراستی یا امشب آنجا میروی
من نمیدانم کجا خواهی شدنبا مقامِ خلوت آیا میروی
گر مرا صفرا کند از عشقِ توتو چرا از من به سودا میروی
زهره از رقصِ تو در حیرت بماندهم چو مه گویی به جوزا میروی
همچنین ما را فرو خواهی گذاشتهیچ درمان نیست جانا میروی
از نزاری میگریزی راست گوییا ز بهرِ مصلحت را میروی