شمارهٔ ۳۱۰
مشتاق دوست را ره مقصد دراز نیستتسلیم کرده را زبلا احتراز نیست
هیچش ز روزگار نباشد تمتّعیآن کس که مبتلای بتی دلنواز نیست
هرجا که در محامد محمود دم زنندبی آفت کرشمه ی حسن ایاز نیست
سر گرچه نزد عقل شریف است و زر عزیزاین بی شکنجه نبود و آن بی گداز نیست
کس را چه اختیار ،همه اوست، غیر اواین لقمه جز به حوصله ی اهل راز نیست
خوش روزگار سوختگان نیازمندزاد طریق صدق و صفا جز نیاز نیست
من عاجز و حسود مسلط ولی چه سودروزی به زور بازوی گردن فراز نیست
سیر قضا چو کن فیکون است در نفاذهیچ اش تعلّقی به نشیب و فراز نیست
تدبیر بد نکرد کس از بهر خویشتنبیچاره چون کند که به خود چاره ساز نیست
گر من شکایتی کنم از دشمنان به دوستننگی چنین کشیدنم آخر ز ناز نیست
فریاد دف هر آینه از ضربتی بودعیبش مکن که ناله ی نی بر مجاز نیست
بنشین نزاریا که به زاری و زور و زراز شهر بند عشق کسی را جواز نیست
در کعبه باش و قبله به هر سو که خواه کنهرجا که هست مرد خدا بی نماز نیست