گنج

شمارهٔ ۳۰۹

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه: رنیست۱۶ بیت
ما را ز تو یک نفس به سر نیستالا در تو دری دگر نیست
از منزل تو گذر ندارمگر هست برون شوی وگر نیست
از تو چه نشان دهد به وجهیآن را که ز خویشتن خبر نیست
در بی خبری به وجه دیگرسرّی است عجب که هست ور نیست
با بی خبرانِ با خبر باشتعلیمی از این شریف تر نیست
بشتاب که سالک محققموقوف ولایت بشر نیست
در معرکه ی سپاه اشواقجز تیغ نیاز کارگر نیست
بر خیل خیال نازک دوستجز سوزن فکر را گذر نیست
خفاش و شعاع نور خورشیداین مرتبه حد بی بصر نیست
جر محو شدن دگر چه تدبیرآنجا که مجال یک نظر نیست
با دوست مضایقت به جانیاز جانب ما بدین قدر نیست
نی نی کششی بود از آنجاوین بیّنه زان دگر بتر نیست
بی پرتو آفتاب نوریدر صورت مظلم قمر نیست
از گلبُن امتحان نصیبتجز خار نزاریا مگر نیست
خوش باش که برفکندگان رامیلی به جهان مختصر نیست
در پیش خدنگ غمزه ی دوستجز سینه ی بی دلان سپر نیست