شمارهٔ ۱۲۸۰
ای در بیابان غمت سرگشته هر جایی دلیوا مانده در ره صد هزار افتاده در هر منزلی
هر چوب ثعبان کی شود شیطان سلیمان کی شوداین ره به پایان کی شود الا به پای کاملی
انسان به رتبت از سمک چون رفت بر بام فلکترتیب شیطان و ملک ز اول چه بود آب و گلی
شیطان که اصل شر بود کی با ملک هم بر بودحاشا کجا هم سر بود هرگز محق با مبطلی
هر کس به کف آرد صدف لیکن کمرآید در به صفتا خود که باید این شرف آری که باید مقبلی
بسیار مخلوق خلق برد از زبر دستان سبقبی حاصل توفیق حق کوشش ندارد حاصلی
خود دیده مرد دین نشد بی دیده روشن بین نشدهر بیدقی فرزین نشد کسری نشد هر عادلی
ای یار اگر اهل دلی دست از دو عالم بگسلیفرمان بری گر عاقلی بر سازی از خود عاقلی
در خود رو و با خود نشین خود را مدان خود را مبیندر عشق روشن تر ز این هرگز نباشد مشکلی
آیین نام و ننگ را بگذار و در ده جام راکاین بحر بی انجام را پیدا نیامد ساحلی
ره نیست هر دلتنگ را در عشق جز یک رنگ راکو ترک نام و ننگ را همچون نزاری مقبلی