شمارهٔ ۵۴۲
مرا به دردِ دل از دوستان جدا کردندچه بد که با منِ درویشِ مبتلا کردند
به دل جدا نتوان کرد دوست را از دوستکه دوستان را یک دل ز ابتدا کردند
ز فرطِ حسنِ دلآویزِ خوبرویان بودجماعتی که تقرّب به انزوا کردند
به هرزه واسطه دردِ من چرا گشتندخلافِ قاعدهء اهلِ دل چرا کردند
ز طرّههایِ پریشان به یک کرشمهء حسنهزار شیفته آشفته تر ز ما کردند
کمر به بندگیِ دوست بر میان بستمعوام پیرهن سَتر ما قبا کردند
جهول ترکِ من و مایِ خود نمیگیردکه هم به رای و قیاسِ خود اقتدا کردند
به نیم جو غمِ دنیا و آخرت بر منبهشت و حور گرفتم که پر بها کردند
دو وجه لازم حالاند انتظار و فراقکه پشتِ طاقتِ صبر و خرد دو تا کردند
هزار بار برانداخت خان و مانِ ورعستیزهء عقلا عقل را فدا کردند
به دوست گفت نزاری شبی به وجهِ سوالکه در جنود مرا با تو آشنا کردند
جواب داد که آری مرا نمیدانیکه عشق را متصرّف نه عقل را کردند
چو عقل و نفس بدیدند در بدایتِ کارکه حال چیست سبک ترکِ ماجرا کردند
ورایِ عشق و فرودِ خرد چه میخواهیترا میانهء این هر دو کون جا کردند