شمارهٔ ۱۷۴
اگر چه هر چه تو گویی صواب من آن استولی چو دل به خطا می رود چه درمان است
به روای ترکم اگر ترک جان بیاد گفتازو دریغ ندارم که خوشتر از جان است
مرا امید به هشیاری و صلاح نماندکه خاطر از پی ترکان مست چشمان است
ز عمر چیزی باقی نماند و ما فیهاهنوز تا نفس آخرین بر آن سان است
دلی ندارم و جمعیتی و غم خواریعجب نباشد اگر خاطرم پریشان است
زغرقه بودن من فارغی درین گردابترا که بر لب جویی نشسته آسان است
زهر صفت که کنند آفتاب گردون رارخش هنوز به خوبی ،هزار چندان است
ز ناف آهوی تبّت دگر مگو که خطاستهزار چین اش در زیر زلف پنهان است
غرض صلاح منش نیست مصلحت بین راحسد دمار بر آرد از او غرض آن است
نزاریا به بلایی که مبتلا شده ایاگر تو شرح دهی ورنه میتوان دانست