شمارهٔ ۵۴۴
جماعتی که محبت ز فطرت آوردندشرابِ شوق به جامِ یگانگی خوردند
عدو مبین که یکیاند جمله در توحیدبدان دلیل که فرمانبرانِ یک مردند
تو نیز سجدهء بت کن به طوع اگر بینیکه اقتدا به کنشت و کلیسیا کردند
ازین گروه کسانی شدند سویِ بهشتکه سایه بر سرِ طوبا به حسن گستردند
به چشمِ خوار مبین جانبِ عزیزانیکه دایگانِ ازلشان به عشق پروردند
مسیحِ دور کمالاند در سلوک چو خضرنشسته ساکن و در بر و بحر میگردند
امیدِشان نه به درمان و بیمِشان نه به دردنه کس ز خویش نه خویش از کسی بیازردند
سموم شوق نیفتاد در فسردهدلانچو سوزِ عشق ندارند خام و دل سردند
نزاریا به تکلّف طریقِ عشق مروکه طالبانِ بقا سالکان پُر دردند
اگرچه محتملِ کَون و کثرتِ عددندچو بنگری به حقیقت به ذاتِ او فردند