شمارهٔ ۷۳
وقف کردم هستی خود بر شرابنیستی از من بمان گو در حجاب
بر لب کوثر نشستن روز بعثای مسلمانان از این خوش تر مآب
اهل فطرت مست از آن جا آمدندهم چنان مستند تا یوم الحساب
من هم از آن جام مستی می کنمتا نپندارید کز خمرم خراب
آب و خاک عشق بر هم کرده اندپس سرشت من از آن خاک است و آب
آتش سودای عشقم آبم ببرداز چه از بس تاب سوز و سوز تاب
چشم ما و طلعت دیدار دوستچشم خفّاش است و نور آفتاب
آفتاب آن جا اگر چه ذره ایستاز ره تمثیل کردم انتساب
من چو حربا عاشقم بر عکس نورنی چو خفاشم زخور در احتجاب
تا شوند احباب در محبوب محواز وجود خویش کردند اجتناب
تا که خواهد طاقت انوار داشتگر جمال از پیش بردارد نقاب
چشم امید نزاری روشن استاز طلوع نور نجل بوتراب
پرتوی بر جان من زان نور تافتذره وار افتاده ام در اضطراب