شمارهٔ ۷۴
ای دلم با تو چو در شیشه ی شفاف شرابچون بود شیشه ی شفاف و درو لعل مذاب
آفتاب از اثر ابر شود پوشیدهنور فایض نشود نا شده بیرون ز حجاب
شیشه با آن که پر آب است به صورت به خواصنشود مانع اشراق می روشن ناب
آب افسرده درو آتش تر ریخته چیستروح محض است اگر بشنوی از من به جواب
شیشه هر گه که شود نیمه ز می دانی چیستنیمه ای چشمه ی خضر است و دگر نیمه شراب
شیشه در اصل جماد است ولی ناطق رامدد فکرت از او باشد و تدبیر صواب
زان دلم با دل تو صاف چو جان با بدن استکه میان من و تو جز من و تو نیست حجاب
طاعت و معصیت آن جا چه کند چون شد مردیک دل و یک جهت ویک صفت و یک محراب
خانه ی دل چو به عشق است مخلّد بنیادخواه معمور سرا گاه ِ جهان خواه خراب
مسند سلطنت اینجاست وگرنه آن جابه چنین مرتبه قانع نشود گلخن تاب
جهد کن تا نشود فوت دم نقد الوقتفرصتی بهتر از این نیست نزاری دریاب