شمارهٔ ۱۳۹۸
خون شد دل مجروحم در گوشهی تنهاییای بخت نمیدانم تا کی به سرم آیی
صبری و دلی باید کز عهده برون آیدور نی که تواند کرد از دوست شکیبایی
آرام نمیگیرد با خویش نمیآیدتا من چه کنم آخر با این دل سودایی
ای دوست امانم ده زین ورطهی نومیدیوی بخت خلاصم کن زین محنتِ تنهایی
این بارم اگر دولت باز آید و بنوازددیگر نکنم هرگز خودبینی و خود رایی
تسلیم نمیگردم در عالم جمعیتاین تفرقه باری نیست الّا همه از مایی
مسکینتر و عاجزتر از من نبود عاشقمن خود نکنم هرگز دعویِ توانایی
ماییم و دلی وین دل از عشق تو بی حاصلوین بند چنین مشکل باشد که تو بگشایی
در چشم نمیآید جز دوست مرا چیزیخود غیر نمیگنجد در منظر بینایی
مه کیست که بارویت در معرض حسن آیدشب گرد جهان پیما تنها روِ هر جایی
ای مردمک چشمم از روضهی بیناییبستانِ جمالت را هستند تماشایی
بی چاره نزاری شد فرتوت و سرآسیمهدر خانه ز بی یاری در شهر ز بی جایی