شمارهٔ ۱۱۵۲
نه قلزمم که به هم در شوم به هر بادیکه در میانه دلم هست کوه فولادی
غلط شدم که دلِ نا شکیب فرتوتمچو آبِ تیره شود گر برون زند بادی
مثالِ صبر ِ من از روی ِ دوست دانی چیستنهاده اند بر امواجِ بحر بنیادی
اگر نه شیفتگی در نهادِ من بودیبه من خدای ز فطرت خرد فرستادی
به عقل اگر چه که مبدای ِ آفرینشِ اوستزمامِ عشق چه بودی که در ازل دادی
و گرنه از پیِ جسمی شریف بودی عشققدم ز عالم ِ ارواح پیش ننهادی
چرا به درد ننالم که آه دارم دوستز دردمند نباشد غریب فریادی
هنوز تا متعلق به جان ِ شیرینیز خویش برنتوان ساخت هم چو فرهادی
عجب مدار ز اقبالِ شاه ِ بنده نوازکه بندگیِ نزاری کند هر آزادی