شمارهٔ ۱۱۵۳
چون هیچ بقایی نکند خاکی و بادیدل بر کن این رهگذر انده و شادی
در حلقه ی رندانِ قلندر شو و بنشینگر پای خود از زهد ریایی بگشادی
منزل مطلب چون که هم از گام نخستینپای آبله کردی و به ره باز فتادی
ثابت قدم آنست که سر زیر ِ قدم کردافسر ننهی که به قدم سر ننهادی
با دیده ی بی دیده ی خود چون روی آن جاکان جا همه روزست و تو خفاش نهادی
آن لحظه شدی زنده که چون خضر بمردیوان لحظه بمردی که چو فرعون بزادی
زین پس مطلب داد ز بیداد نزاریاین داد هم از خود طلب ار طالب ِ دادی