گنج

شمارهٔ ۱۱۱۴

که می‌برد خبر از من بدان جهان آرایکه زینهار تو و عهدِ من برایِ خدای
تو آفتابی و من ذرهّ‌ ای چنان نکنیکه در زمانه شوم چون هلال دست‌نمای
مرا خوش است به دشواری و به آسانیبه اعتمادِ تو ای ماه‌رویِ مهرافزای
اگر ز پیکر من بند بند بگشایندروا بود تو به کس لب به خنده برمگشای
بکن برایِ صلاح از مخالفان پرهیزکه نیک‌بخت بود متّقی به هر دو سرای
چو اتفاقِ محبّت ز هر دو جانب هستمن و تو و تو و من، گو حسود ژاژ مخای
به سر بگردم و دستت چنان به دست آرمکه بعد ازین ز سفر درکشم به دامن پای
خوشا که حلقه به در برزنم چو بازآیمیکی درم بگشاید به مرحبا که درآی
به دوستی نزاری که رغمِ دشمن رابه دستِ معتمدی نامه‌ ای به من فرمای