شمارهٔ ۹۶۸
ضرورت است جدایی ز دل ستان کردنبه خویشتن که تواند وداع جان کردن
مرا قبول نمی باشد ارکسی گویدکه خو زهم دم دیرینه وا توان کردن
چه خوش ترست علی رغم جان دشمن رانظر به روی دل آرای دوستان کردن
عذاب دوزخ اهل دل ار بدانی نیستمگر مفراقت یار مهربان کردن
بگویمش که دوا چیست هر که می خواهدکه رو به دوست کند پشت بر جهان کردن
مرا مگوی که بستان خوش است و بلبل مستخموش باز نمی باشد از فغان کردن
غنیمت است تو باری برو که خاطر مانمی رود به تماشای بوستان کردن
کسی رود به تفرج که رغبتش باشدنظر به یاسمن و باغ و ارغوان کردن
هزار بار بگفتم نزاریا که سفرنه کار توست نباید که امتحان کردن
مجال زور نباشد به لاف گاه قویخطاست دست به سر پنجه در میان کردن