گنج

شمارهٔ ۱۳۳۲

شنیده ام که تو با دوستان وفا نکنیمن اعتماد ندارم که عهد می شکنی
به شیوه دگر افتاده ای ندانم دوشچه خواب دیده ای امروز باز در چه فنی
چه خوانمت به که مانی جز این نمیدانمکه آفت دل و دینی بلای جان و تنی
به هر جفا که توانی مرا زپیش برانکه از تو تلخ نباشد بدین شکر دهنی
که باشد آنکه تو را بیند و ندارد دوستولی چنان نه که من دارمت چنان که جان منی
ز غیر دوست بپرداختیم خانه دلنه هم تو شاهد مایی که صاحب الوطنی
به شرط آن سپر انداختیم بر سر آبکه از تو باز نگردیم اگر به تیغ زنی
خلاص چشم ندارد چو من گرفتاریاز آن کمند که در گردن فلک فکنی
نزایا نه تو را گفته ام که دیده ی شوخسرت به باد دهد عاقبت نگر نکنی