گنج

شمارهٔ ۶۳۰

بلای عشق تو ناگه ز در درآمد بازمدار دور سلامت مگر سرآمد باز
حُبوب مهر تو در کشت زار سینهٔ منبرست و تخم پراکند و در برآمد باز
خدنگ غمزهٔ تو بر دلم به نسبت حالهزار بار زهر بار خوش‌تر آمد باز
دلم اگر چه برفت از ستیز تو یک چندولی به عجز چو خسرو ز شکر آمد باز
گمان مبر که ز کویت دل ستم‌کش منبه ترّهات رقیب ستم گر آمد باز
رقیب گو به ملامت مبالغت می‌کنمرا چه غم چو دل آرام در برآمد باز
گذشت نوبت هجران نزاریا خوش باشکه دور وصل و زمان طرف درآمد باز