شمارهٔ ۶۳۱
مرا چیزهایی نمودند بازکه آن است اسرار مردان راز
به شرطی که جز در محل قرارمقامات مردان نگویند باز
به تسلیم فرمانبری سر بنهنه چون حارث مُرّه گردن فراز
به هر حال باشد بلیسی دگرکه از امر اول کند احتراز
اگر جان نداری فدای حبیببیا بشنو از من برو دل مباز
به خود حاکم نور و ظلمت نهایبه عمدا ز خود حارثی بر مساز
نیاری به مقصد برون برد راهبه رای محال و به عقل مجاز
رهت بر صراط است و پای آبلهبرین پل نیابی گذر بیجواز
به معراج حلّاج کن التجابه پای تقرب به دست نیاز
مترسان براکفنده را در سلوکز هول بیابان و راه دراز
به پای شتر خاصه مست خرابمحلی ندارد نشیب و فراز
نزاری تو در پنجهٔ شیر عشقچنانی که بنجشک در چنگ باز
بحمداللهت نیست هیچ اختیاراگر در شرابی وگر در نماز