گنج

شمارهٔ ۱۳۶

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: انکهبرخاست۱۰ بیت
این سرو خرامان ز گلستان که برخاستوین ترک پری‌وش ز شبستان که برخاست
این فتنه کزو خیره بماندند زن و مرددر عهد که بوده‌ست و به دوران که برخاست
تا این بت کافر بچه با آن دل سنگیندر کشتن فرزند مسلمان که برخاست
زلف از پی بر هم زدن کار که بربستخاص از پی خون ریختن جان که برخاست
آه این چه بلایی‌ست که را سوخت که را ساختدر عهد که بنشست و ز پیمان که برخاست
شهری ز پی ا‌ش پیر و جوان منعم و مفلسدر درد فرو رفت به درمان که برخاست
چندی دلم از دست بلا گوشه‌نشین بودبنگر که دگرباره به دستان که برخاست
ما از دل و دین دست بشستیم و ندانیمتا در همه شهر از پی ایمان که برخاست
سوز که رسیده‌ست چنین در تو نزاریدردی‌ست عجب از دل بریان که برخاست
این درد که بر جان تو بی‌چاره نشسته‌ستهم فعل تو داند که ز دامان که برخاست